تبليغاتX
آبــی تــر از آســمـان .


نویسنده : ASGHAR تاریخ : جمعه شانزدهم دی 1390
بlonegirl

یاد پوتین‎هایی بخیر که مشکی بودند

اما از پس خود ذره‎ای تیرگی و تاریکی به جای نگذاشتند

و جاهایی رفتند

که کفشهای دیگر جرأت قدم نهادن به آنها را پیدا نکردند



نویسنده : ASGHAR تاریخ : دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391
بlonegirl

کوتاهتـرین داستان دنیــا :

روزی روزگاری خدا ما را آفرید، تا آدم باشیم . . .

قصه ما به سر رسید خـــــــدا به خواستش نرسید!




نویسنده : ASGHAR تاریخ : سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391
بlonegirl

خدا در مکان های دو از انتظار

به دست افرادی دور از انتظار

و در مواقعی تصور ناپذیر

معجزات خود را به انجام می رساند.

برای آن مهربانِ توانا ،

غیرممکن وجود ندارد ...

همیشه ، همیشه و همیشه امیدی هست



نویسنده : ASGHAR تاریخ : سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391
بlonegirl

نمی فهمم وقتی به نماز می ایستم

من ، تو را می خوانم… ؟!

یا تو ، مرا می خوانی …. ؟!

فقط کاش که عشقمان دو طرفه باشد . . .



نویسنده : ASGHAR تاریخ : دوشنبه چهاردهم فروردین 1391
بlonegirl

قطاری سوی ""خــــــــــدا"" می رفت

و همه ی مردم سوار شدند،

اما وقتی به بهشت رسیدند،

همگی پیاده شدند

و فراموش کردند

که

مقصد ""خـــــــــــدا"" بود نه بهشت!!!



نویسنده : ASGHAR تاریخ : دوشنبه هفتم فروردین 1391
بlonegirl


نویسنده : ASGHAR تاریخ : سه شنبه یکم فروردین 1391
بlonegirl


♥(¯`´•.¸(¯`´•.¸ ________ღ♥ღ_________ ¸.•´´¯)¸.•´´¯)♥
♥---==♥___ •*•۩▓۩▬►♥ ســــال 1391 مـبارکـــــ ♥◄▬۩▓۩ـ•*•___♥==---♥
♥(_¸.•´´(_¸.•´´ ¯¯¯¯¯¯¯¯ღ♥ღ¯¯¯¯¯¯¯¯¯ `´•.¸_) ´´•.¸_)♥


عيد واقعي

از آن كسي است كه

آخر سالش را جشن بگيرد

نه اول سال را...

عيد نوروز مبارك!!!


♥(¯`´•.¸(¯`´•.¸ ________ღ♥ღ_________ ¸.•´´¯)¸.•´´¯)♥
♥---==♥___ •*•۩▓۩▬►♥ ســــال 1391 مـبارکـــــ ♥◄▬۩▓۩ـ•*•___♥==---♥
♥(_¸.•´´(_¸.•´´ ¯¯¯¯¯¯¯¯ღ♥ღ¯¯¯¯¯¯¯¯¯ `´•.¸_) ´´•.¸_)♥


نویسنده : ASGHAR تاریخ : سه شنبه یکم فروردین 1391
بlonegirl

از تصادف

جان سالم به در برده بود و مي گفت

زندگي اش را

مديون ماشين مدل بالايش است

......

و خــــــــــــــــــــــــدا

همچنان لبخند ميزد ..



نویسنده : ASGHAR تاریخ : شنبه بیست و هفتم اسفند 1390
بlonegirl

قطره دلش دريا ميخواست.

خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.

هر بار خدا مي گفت: از قطره تا دريا راهي ست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.

قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد.

قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.

تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن.

خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما..

روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر هم هست؟

خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بي نهايت را.

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اين جا بي نهايت است.

آدم عاشق بود (عاشق حقیقی نه عاشق امروزی). دنبال كلمه اي مي گشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت.ادم همه ي عشقش را تو ي يك قطره ريخت.


قطره از قلب عاشق عبور كرد.

و وقتي قطره از چشم عاشق چكيد

خدا گفت:

حالا تو بي نهايتي

زيرا كه عكس من در اشك عاشق است.



نویسنده : ASGHAR تاریخ : شنبه بیستم اسفند 1390
بlonegirl

با تمام وجود گناه کردیم!

اما نه نعمت هایش را از ما گرفت و نه گناهانمان را فاش کرد.

بیاندیش اگر اطاعتش کنیم چه میکند او...



نویسنده : ASGHAR تاریخ : دوشنبه یکم اسفند 1390
بlonegirl

از انجا که ما کسی رو نداریم بهش تبریک بگیم

در یک اقدام خدا پسندانه برای بالش خودم یک روکش خریدم

ولنتاین مبارک...



نویسنده : ASGHAR تاریخ : سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390
بlonegirl

با عشق دُعا کن


اگر با کلماتــ دُعا می کنی

واژه هایتـ را از عِشق پُر کن

و آنها را از اعماقـِ قلبتــ برای خُدا بازگو کن

وقتی دُعا می کنی از ته دل با وی سخَن بگو

به پَروردگارتــ نشان بده که حاضِری

تمام وجودتــ را به پایَش بریز

راحتــ و ساده سخَن بگو و بگذار تا قَلبتــ هر چه را

می خواهد ساده به او بگوید !چراغ دِلتـ را روشَن نگه دار!!!!!!!!!

عشق باید ماندگار باشَد

و شَرط پابرجایی اش این استـ که دایم به آن نیرو بَخشی.

یکـ چراغ نفتی تا آن زمان روشَن می ماند

که نفتـ ، قطره قطره به آن برسَد.

وقتی هیچ نفتی نباشد ، هیچ نوری نیستـ

و زمانی فرا می رسَد که معشوقتـ به تو می گوید :

" تو را نمی شِناسَم ".

قطره های نفتـ چراغ عشق ما چیست؟

چیز هایی مانند لذتـ بُردن از زندگی ، صَبر،

ساکتـ بودن، به درد و دل دیگران گوش دادن و................


خُدا را در آن دور دستـ ها جستجو مکُن.

او در درون توستـ. مواظبـ چراغ دلتـ باش تا او را ببینی.

گویَند درمان سوز عشق، وصال معشوق استـ

اما چون عاشق و معشوق یکی شوند لفظ عشق می ماند و بس...



نویسنده : ASGHAR تاریخ : سه شنبه هجدهم بهمن 1390
بlonegirl
سلام
کاظم به عسل پی ام میده:





نویسنده : ASGHAR تاریخ : چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 [ادامه مطلب]
بlonegirl


روزی ِانسان از پَـروردگـار پُرسید : خـُدایا  اگـر هَمه چیز دَر سَرنوشت

 مـا نـوشـتـه شـده است پَـس آرزو کـردن ما چه فـایـده ای دارد ؟

پـَروردگار خـَندید و گـُفت : شاید مَن نوشته باشم هرچـه آرزو کرد ...



نویسنده : ASGHAR تاریخ : چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
بlonegirl
روزهای بدی در زندگی آدم می رسد...

که هیچ کسی حتی نمی پرسد:

" خوبی ؟ "

برای چنین روزهای بدی

نیاز به یگانه مهربانِ دلسوزی داری

به شرطی که در روزهای خوب فراموشش نکرده باشی...

و نامش چه زیباست ...

خدا ...



نویسنده : ASGHAR تاریخ : دوشنبه دهم بهمن 1390
بlonegirl
روز شیطان را دیدم.در حوالی میدان،بساطش را پهن کرده بود؛
فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر
می خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت.هر کس چیزی
می خرید و در ازایش چیزی می داد.
...
بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را
بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند،موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،
فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل وقال می کنم و نه کسی را
مجبور می کنم چیزی از من بخرد،
می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند!
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت :البته تو با اینها فرق می کنی.
تو زیرکی و مؤمن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه.
به جای هر چیزی فریب می خورند..
از شیطان بدم می آمد،حرفهایش اما شیرین بود..گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت.
ساعتها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیزهای
دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.
بگذار یکبار هم او فریب بخورد
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود!!!
جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.
فریب خورده بودم.
دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود.
فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.
تمام راه را دویدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم،عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم.
به میدان رسیدم.شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم،از ته دل.
اشکهایم که تمام شد،بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم.
صدای قلبم را....
پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم




نویسنده : ASGHAR تاریخ : دوشنبه دهم بهمن 1390
بlonegirl


یا رسول اللّه! امروز ماتم سرای دل را به نام تو، سیه پوش کرده ایم و

نام مبارک تو را با درود و تحیّت بر زبان جاری می سازیم


 


بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست / یا آن سری که خاک پای مجتبی نیست

بر گریه ی زهرا قسم مدیون زهراست / چشمی که گریان عزای مجتبی نیست



رحلت جانگداز نبی رحمت محمد مصطفی (ص) و شهادت جانسوز امام حسن مجتبی(ع) تسلیت باد




نویسنده : ASGHAR تاریخ : یکشنبه دوم بهمن 1390
بlonegirl



نویسنده : ASGHAR تاریخ : شنبه بیست و چهارم دی 1390
بlonegirl

خدا : بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده ركعت است

بنده : خدايا! خسته ام! نمي توانم

خدا:بنده ي من دو ركعت نماز شفع و يك ركعت نماز وتر بخوان

بنده :خدايا! خسته ام برايم مشكل است نيمه شب بيدار شوم

خدا : بنده ي من قبل از خواب اين سه ركعت را بخوان

بنده: خدايا سه ركعت زياد است

خدا: بنده ي من فقط يك ركعت نماز وتر بخوان

بنده: خدايا! امروز خيلي خسته ام ! ايا راه ديگري ندارد؟

خدا: بنده ي من قبل ازخواب وضو بگير و رو به اسمان كن و بگو يا الله

بنده: خدايا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد

خدا: بنده ي من همانجا كه دراز كشيده اي تيمم كن و بگو يا الله

بنده: خدايا هوا سرد است! نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم

خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي كنيم

بنده اعتنايي نمي كند و مي خوابد

خدا : ملائكه ي من ! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده

اورا بيدار كنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائكه : خداوندا ! دوباره اورا بيدار كرديم اما باز خوابيد

خدا: ملائكه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست

ملائكه : پروردگارا ! باز هم بيدار نمي شود!

خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو

نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد

ملائكه : خداوندا نمي خواهي با او قهر كني؟

خدا: او جز من كسي را ندارد ... شايد توبه كرد...

بنده ي من تو به هنگامي كه به نماز مي ايستي من آن چنان گوش فرا مي دهم

كه انگار همين يك بنده را دارم و تو چنان غافلي كه گويي صدها خدا داری





نویسنده : ASGHAR تاریخ : جمعه بیست و سوم دی 1390
بlonegirl

عروس خانم دوشیزه    shirin_sooskesiah     آیا وکیلم شما را به مهر :  


گوگل عدد سکه بهار آزادی  /    یک وب کم  / سند یک سایت اینترنت اختصاصی  دات  

 

کام / یک مودم DSL  / اینترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح! / LCD  و  

 

شمعدان / یک هدست بی سیم / چهارده روم اختصاصی به نیت چهارده ...   / پنج گیگا  

 

بایت میل باکس اختصاصی به نیت پنج ...   


 به عقد دائم آقای   feri_ferferi  در بیاورم ؟ 


جمعیت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!!   

   
حاج آقا : برای بار دوم آیا وکیلم ؟     


جمعیت : عروس رفته ویروس کش آپدیت کنه!!    

     
حاج آقا :!!!BUZZ  ,  برای بار سوم خفم کردی آیا وکیلم ؟  


عروس : با اجازه بزرگترهای Room بله!  


.گوگل عددی است که تشکیل یافته از 1 و هزار  صفر جلوی آن   : ...........



نویسنده : ASGHAR تاریخ : سه شنبه بیستم دی 1390
بlonegirl
درکدام جنگ ناپلئون مرد؟

در اخرین جنگش

اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟

در پایین صفحه

علت اصلی طلاق چیست؟

ازدواج

علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟

امتحانات

چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟

نهار و شام

چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟

نیمه دیگر ان سیب

اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟

خیس خواهد شد

یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟

مشکلی نیست  شبها می خوابد

چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟

شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید

کلا چه خوهید داشت؟

دستهای خیلی بزرگ

اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازندچهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟

هیچی چون دیوار قبلا ساخته شده

چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتونی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟

زمین بتونی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد




نویسنده : ASGHAR تاریخ : یکشنبه هجدهم دی 1390
بlonegirl

کجایی کبری جان؟

هنوز زنده ای؟

ازدواج کرده ای؟

به بچه هایت یاد دادی کتاب را زیر درخت رها نکنند؟
...
بیا کبری جان! بیا و کتاب های دبستانی امروز را ببین

بیا و ببین خبری از تصمیم کبری نیست

بیا و ببین که بچه های امروز دیگر نیازی ندارند کتاب هایشان را سالم و تمیز نگاه دارند

 تا سالهای بعد برادران و خواهران دیگر از آنها استفاده کنند

بیا و ببین خواهر برادری وجود ندارد که بعدا از کتاب ها استفاده کند

اینجا همه تک فرزند شده اند کبری جان

بیا

بیا و ببین که دیگر خانه ای نمانده که حیاط داشته باشد و باغچه و درختی

بیا کبری جان

بیا تا با هم به یاد تصمیم آن روزهایت گریه کنیم




نویسنده : ASGHAR تاریخ : شنبه هفدهم دی 1390
بlonegirl



نویسنده : ASGHAR تاریخ : جمعه شانزدهم دی 1390
بlonegirl

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف

بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی

ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که

می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر

می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی

مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری

نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می

خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن

کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

 

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً

وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می

کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد

از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا

نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می

گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می

بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،

شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب

به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب

به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود،

را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و

مفیدتر را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم،

بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با

دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر

تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت

است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق

منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می

فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت: خدا



نویسنده : ASGHAR تاریخ : جمعه شانزدهم دی 1390
بlonegirl
درباره سایت
تصویر وبلاگ

آنقدر سپید بـــــودے

ڪـﮧ احساس مے ڪردم ماه شــــــــــده اے

اے ڪاش آبـــــــــــے بودے

مانند آسمـــــــــــاטּ

آنوقت تا آخر عمر سر بـﮧ هوایت مے شــــــدم . . . !
****************************
برای آسمان شاید دریا آسمان باشد...
آرشیو سایت

كد موسيقي براي وبلاگ


دریافت كد ساعت
Untitled Document
دریافت کد خوش آمدگویی